زندگی,امید,خدا...
زندگی باور میخواهد آن هم از جنس امیـــــــــــد!!
که اگر سختی راه به تو یک سیــــــــــــــــــلی زد!!
یک ندای قلبی به تو گوید که خـــــدا هست هنوز!!


دیوانگان چه بی ریا میگویند"دوستت دارم"
زندگی باور میخواهد آن هم از جنس امیـــــــــــد!!
که اگر سختی راه به تو یک سیــــــــــــــــــلی زد!!
یک ندای قلبی به تو گوید که خـــــدا هست هنوز!!




سلام دوستای گلم
بازم عیدتون مبارک
این آخرین آپ این وبلاگه.من بدترین عید عمرمو تجربه کردم
امسال یکی از عزیزترینامو از دست دادم
نه کسی فوت نکرده فقط من واسه همیشه از دست دادمش
نمیدونم چی بگم فقط میخوام برم
خسته شدم از این زندگیه لعنتی
واسم دعا کنید که دوباره خودمو پیدا کنم
خیلی داغونم...
همتون رو به خدا میسپارم
دوستتون دارم
خدا حافظ.
خسته ام.مثل در آغوش کسی جا نشدن...



خدا حافظ برای همیشه![]()

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت .دختر هابیل جوابش کرد و گفت :نه،هرگز،همسری ام را سزاوار نیستی تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار نشدی خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را.به پدرت پشت کردی به پیمان وپیامش نیز.غرورت غرقت کرد دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها!
پسر نوح گفت اما آنکه غرق می شود خدا را خالصانه تر صدا می زند تا آنکه بر کشتی سوار است.من،خدایم را لابلای توفان یافتم در دل مرگ و سهمگینی سیل.
دختر هابیل گفت:ایمان پیش ار واقعه بکار می آید در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی هر کفری بدل به ایمان می شود آنچه تو به آن رسیدی ایمانِ به اختیار نبوده پس گردنیِ خدا بود که گردنت را شکست.
پسر نوح گفت:آنان که بر کشتی سوارند امنند و خدایی کجدار و مریز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود من اما آن غرقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز میبینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم.خدای من چنان خطیر است که هیچ توفانی آن را از گفم نمی برد.
دختر هابیل گفت:باری،تو سرکشی کردی و گناهکاری،گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد.
پسر نوح خندید و خندید وخندید و گفت:شاید آنکه جسارت عصیان دارد شجاعت توبه نیز داشته باشد شاید آن خدا که مجال سرکشی داد فرصت بخشیده شدن هم داده باشد!
دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت:شاید،شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید آغشته باشد اما نام عصیان تو دلیری نبود دنیا کوتاه است و آدمی کوتاه تر مجال آزمون و خطا این همه نیست.
پسر نوح گفت:به این درخت نگاه کن.به شاخه هایش.پیش از این که دستهای درخت به نور برسند،پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبود کرد.گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه عبور کرد.من این گونه به خدا رسیدم راه من اما راه خوبی نیست راه تو زیبا تر است راه تو مطمئن تر،دختر هابیل!...
پسر نوح این را گفت و رفت.دختر هابیل تا دور دستها تماشایش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که به خود میگوید:آیا همسریش را سزاوار بودم!...
![]()
سال خوب و خوشی براتون آرزومندم
بهترین هارو براتون از خدا میخوام
همیشه سبز باشید ![]()
اولين باري که عاشقت شدم يادته ؟ من يه کرم سيب بودم و تو يه کرم ابريشم .
من به تو قول دادم ديگه هيچوقت سيب نخورم و تو هم قول دادي دور خودت پيله نزني .
ولي نمي دونم چي شد که من طاقت نياوردم و فقط يه خورده سيب خوردم . تو هم از غصه دور خودت پيله بستي ...
حالا دومين باره که عاشقت شدم ولي حالا من هنوز يه کرم سيبم و تو يه پروانه خوشگل.
تو پر زدي و رفتي و من موندم وسيبايي که جايي براي خورده شدنشون نمونده .
از هر چي سيبه متنفرم

رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
باتو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند
باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
و ابر،حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند
و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد
"خانه ی دوست کجاست؟"در فلق بود که پرسید سوار.
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
"نرسیده به درخت،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است.
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در می آرد،
پس به سمت گل تنهایی می پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد.
در صمیمیت سیال فضا،خش خشی می شنوی :
کودکی میبینی
رفته از کاج بلندی بالا،جوجه بردارد از لانه ی نور
و از او می پرسی
خانه ی دوست کجاست."
*****ولنتاین مبارک*****

كاش آسمان حرف كوير را مي فهميد و اشك خود را نثار گونه هاي خشك كوير مي كرد.
كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعا ها قبل پائين آمدن دستها مستجاب مي شدند.
كاش مهتاب با كوچه هاي تاريك شب آشنا تر بود.
كاش بهار آنقدر مهربان بود كه باغ را به دست خزان نمي سپرد.
كاش در قاموس غصه ها ، شكوه لبخند در معني داغ اشك گم نمي شد.
كاش مرگ معناي عاطفه را مي فهميد
كاش كاش كاش
یه نفر خوابش میاد و واسه خواب جا نداره
یه نفر لقمه ی نون برای فردا نداره
یه نفر میشینه و اسکناساشو می شمره
می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره
یه نفر از بس بزرگه خونشون گم میشه توش
اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره
بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره
انتخابم میکنه پولشو اما نداره
یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه
اون یکی مداد برای آب و بابا نداره
یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی
اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره
یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد
مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره
یه نفر تولدش مهمونیه همه میان
یکی تقویم واسه خط زدن روزا نداره
یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش
یکی داره میمیره،خرج مداوا نداره
یکی انشاشو میده تو خونه تصحیح کنن
یکی از بر شده دردو دیگه انشا نداره
یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی
یکی بعد عمری زحمت امضا نداره
تو کلاس صحبت چیزی میشه که همه دارن
یکی میگه آخه چرا مال ما نداره
یکی دوست داره که کارتون ببینه اما کجا
یکی انقد دیده که میل تماشا نداره
یکی از واحدای بالای برجشون می گه
یکی اما خونشون اتاق بالا نداره
یکی جای خاله بازی کلاس شنا میره
یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره
یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
یکی طاقت واسه صدور ویزا نداره
یکی فکر اخرین رژیمای غذاییه
یکی بس که نخورده شب و روز نا نداره
یکی از بس گرمه شومینه می افته از نفس
یکی هم برای گرمای دستاش ها نداره
دخترک میگه خدا چرا ما؟ماردش میگه
عوضش دخترکم اون خونه لیلا نداره
یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه
هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره
یکی آزمایش نوشتن براش اما نمیره
میگه نزدیکای ما آزمایشگاه نداره
بچه ای که تو چراغ قرمزا میفروشه گل
مگه درس و مشق و شور و شوق و رویا نداره
یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه
پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره
یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم
دارا خیلی چیزا داره اما سارا نداره
راستی اسمو واسه درک بهتر قصهمیگم
ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره
بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره
یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره
همیشه توی دنیا کلی فرق بین آدماست
این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره
خدا به هر کسی هر چیزی دلش می خواد بده
همه چی دلت اونه ربطی به شعرا نداره
آدما از یه جا اومدن همه میرن یه جا
اونجا فرقی میون فقیر ودارا نداره
کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت
با نمی شه ،با نمی خوام ، با نشد،با نداره...

بهترين فرشته ها همين شيطان بود. مرد و مردانه ايستاد و گفت : نه سجده نميكنم٬ تو را سجده ميكنم اما اين آدمكهاي كثيفي را كه از گل متعفن ساخته اي٬ اين موجود ضعيف و نكبتي را كه براي شكم چرانيش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواري و آخرت و حق شناسي و محبت و همه چيز و همه كس را فراموش ميكند سجده نميكنم!
من از نورم٬ ذاتم از آتش پاك و زلال بي دود است٬ من اين لجنهاي مجسم پليد پست را سجده كنم...؟
.....
الان كه خدا و شيطان بيايند و يك نگاهي به اين بچه هاي قابيل بيندازند٬ شيطان سرش را بالا نميگيرد و سينه اش را جلو نمي دهد؟ آن رجز "فتبارك الله" براي همين ها بود؟ يا براي قربانيان بي دفاع اينها؟
.....
ناگهان خداوند خدا٬ دستهاي بزرگ و زيبايش را٬ دستهايي كه معجزه خلقت و حيات از آن دو سرزده اند در سينه فضا پيش آورد ... كوهي از آتش ٬ آتش ديوانه و گدازان و بيقرار در كف دستهاي وي پديد آمد ...وحشت همه كائنات را ساكت كرده بود.
ناگهان نداي خداوند خدا٬ هستي را در سكوت عدم فرو برد. ندا آنرا بر كوهها و صحراها و درياها عرضه ميكرد٬ هيچيك را از وحشت ياراي پاسخي نبود . دشتهاي پهناور دامن فرا چيدند٬ درياها پا به فرار نهادند٬ همه از برداشتنش سرباز زدند٬ من برداشتم! ما برداشتيم!!
خداوند خدا در شگفت شد و در حاليكه بر چهره اش گل سرخ شادي ميشكفت و شهد محبتي از لبخند زيباي لبانش ميريخت گفت : آه! كه چه سخت ستمكار ناداني!!
چتر هارا باید بست
زير باران بايد رفت
فکر را خاطره را زير باران بايد برد
باهمه مردم شهر زير باران بايد رفت
دوست را زير باران بايد ديد
عشق را زير باران بايد جست
زير باران بايد چيز نوشت حرف زد نيلوفر کاشت
زندگي تر شدن پي در پي
زندگي آبتني کردن در حوضچه اکنون است
هیچ کس وسوسه اش نکرد هیچ کس فریبش نداد او خودش سیب را از شاخه چید وگاز زد ونیم خورده دور انداخت.
او خودش از بهشت بیرون رفت و وقتی به پشت دروازه ی بهشت رسید ایستاد انگار می خواست چیزی بگوید چیزی اما نگفت خدا دستش را گفت و مشتی اختیار به او داد وگفت برو،زیرا که اشتباه کردی اما اینجا خانه ی توست هر وقت که برگردی و فراموش نکن که از اشتباه راهی به آمرزش هست.
او رفت و شیطان مبهوت نگاهش کرد شیطان کوچک تر از آن بود که او را وادار به کاری کند شیطان موجود بی چیزی بود که در کیسه اش چیزی جز مشتی گناه نداشت.
او رفت اما نه مثل شیطان مغرورانه تا گناه کند او رفت تا کودکانه اشتباه کند.
او به زمین آمد و اشتباه کرد بارها و بارها.مثل فرشته ی بازیگوشی که گاهی دری را بی اجازه باز میکند یا دستش به چیزی می خورد وآن را می اندازد.
فرشته ای سر به هوا که گاهی سر میخورد،می افتد و دست و بالش می شکند.
اشتبا ههای کوچک او مثل لباسی نا مناسب بودکه گاهی کسی به تن میکند .اما ما همیشه تنها لباسش را دیدیم وهرگز قلبش را ندیدیم که زیر پیراهنش بود.ما از اشتباه های او سنگی ساختیم و به سمتش پرت کردیم سنگ های ما روحش را خط خطی کرد و ما نفهمیدیم.
اما یک روز او بی آن که چیزی بگوید لباس نا مناسبش را درآورد و اشتباه های کوچکش را دور انداخت و ما دیدیم که او دو بال کوچک نارنجی هم دارد دو بال کوچک که سال ها از ما پنهان کرده بود و پر زد مثل پرنده ای که به آشیانه اش بر میگردد.
او به بهشت برگشت و حالا هر صبح وقتی خورشید طلوع میکند صدایش را میشنویم زیرا او قناری کوچکی است که روی انگشت خدا آواز میخواند...

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی جانم،گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل وسنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید،تو به من گفتی
از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق؟!ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرمیدم ،نگسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
***
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق دیوانه خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
فریدون مشیری

وقتی که دیگر نبود ،
من به بودنش نیاز مند شدم
وقتی که دیگر رفت،
من در انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدم
مثل تنها زندگی کردن
مثل تنها مردن!
دکتر علی شریعتی

از روی نیکمت برخاست . لباس ارتشی اش را مرتب کرد وبه تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ.... .از سیزده ماه پیش دلبستگی اش به او آغاز شده بود. از یک کتابخانه مرکزی فلوریدا با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود. اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشت هایی با مداد که در حاشیه صفحات آن به چشم می خورد. دست خطی لطیف از ذهنی هشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بیابد :دوشیزه هالیس می نل" . با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند. "جان" برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او در خواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود. در طول یک سال ویک ماه پس از آن دو طرف به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ی بود که بر خاک قلبی حاصلخیز می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولی با مخالفت دوشیزه " هالیس" رو به رو شد . به نظر "هالیس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد. وقتی سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسید آن ها قرار نخستین دیدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک . هالیس نوشته بود: "تو مرا خواهی شناخت از روی رز سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراین راس ساعت7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختری می گشت که قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنوید: " زن جوانی داشت به سمت من می آمد بلند قامت وخوش اندام - موهای طلایی اش در حلقه هایی زیبا کنار گوش های ظریفش جمع شده بود چشمان آبی به رنگ آبی گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاری می ماند که جان گرفته باشد. من بی اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد. اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پر شوری از هم گشوده شد اما به آهستگی گفت "ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟" بی اختیار یک قدم به او نزدیک تر شدم و در این حال میس هالیس را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود. زنی حدود 40 ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود . اندکی چاق بود مچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام از طرفی شوق تمنایی عجیب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت می کرد. او آن جا ایستاده بود و با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام وموقر به نظر می رسید و چشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید. دیگر به خود تردید راه ندادم. کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد. از همان لحظه دانستم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود. اما چیزی بدست آورده بودم که حتی ارزشش از عشق بیشتر بود. دوستی گرانبها که می توانستم همیشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم . با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم باید دوشیزه "می نل" باشید . از ملاقات با شما بسیار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟ چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمی شوم! ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم وگفت اگر شما با من صحبت کردید به شما بگویم او در رستوران بزرگ آنطرف خیابان منتظر شماست . او گفت که این فقط یک امتحان است" تحسین هوش و ذکاوت میس می نل زیاد سخت نیست ! طبیعت حقیقی یک قلب تنها زمانی **** به من بگو که را دوست می داری ومن به تو خواهم گفت که چه کسی هستی؟

ما به راحتي ميتوانيم يك خط را بر روي يك صفحه تصور كنيم ياحتي يك مستطيل يا يك مربع، حتي تصور يك مكعب نيز براي ما چندان مشكل نيست اولي از يك بعد تنها طول، و مستطيل و مربع از دو بعد طول وعرض و مكعب از سه بعد، طول وعرض و ارتفاع برخوردار است ولي تصور چهار بعد (سه بعد فضا و يك بعد زمان )ديگر كار آساني نيست مثلا زمين در فضاي چهار بعدي مسيري مستقيم را بطرف خورشيد طي ميكند درحاليكه درفضاي سه بعدي كه ما قادر به درك آن ميباشيم اين حركت در مسيري خميده صورت ميگيرد...
سلام دوستان عزیز
اگر به فیزیک کوانتوم علاقه دارید من یه سری مطلب گذاشتم
میتونید به ادامه مطالب مراجعه کنید...

قصه را که می دانی ؟قصه ی مرغان وکوه قاف را ؟قصه ی رفتن وآن هفت وادی صعب را ؟قصه ی سیمرغ وآینه را؟
قصه نیست،حکایت تقدیر است که بر پیشانی ام نوشته اند.هزار سال است که تقدیر را تاخیر می کنم اما چه کنم باهدهد،هدهدی که از عهد سلیمان تا امروز هر بامداد صدایم می کند ومن همان گنجشک کوچک عذر خواهم که هر روز بهانه ای می آورد،بهانه های کوچک وبی مقدار.
تنم نازک است وبال هایم نحیف.من از راه سخت وسنگ وسنگلاخ می ترسم من از گم شدن از تشنگی من از تاریک ودور واهمه دارم.
گفتی قرار است بال هایمان را در حوض داغ خورشید بشوییم؟گفتی این تازه اول قصه است؟گفتی که بعد نوبت معرفت است وتوحید؟گفتی که حیرت بار درخت توحید است؟گفتی بی نیازی...؟گفتی که فقر...؟گفتی که آخرش محو است وعدم...؟
آی هدهد!آِی هدهد!بایست ،نه،من طاقتش را ندارم...
***
بهار که بیاید دیگر رفته ام ،بهار بهانه ی رفتن است .حق با هدهد است که می گفت:رفتن زیبا تر است ماندن شکوهی ندارد،آن هم پشت این سنگریزه های طلب.
گیرم که ماندم وباز بال بال زدم،توی خاک وخاطره،توی گذشته وگل.گیرم که بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگاه داشتم،بال های بسته اما طعم اوج را کی خواهد چشید؟
می روم،باید رفت،در خون تپیده وپرپر.
سیمرغ مرغان در خون تپیده دوست تر دارد.هدهد بود که این را به من گفت.
راستی اگر دیگر نیامدم،
یعنی آتش گرفته ام،
یعنی که شعله ورم!
یعنی سوخته ام،
یعنی خاکسترم را هم باد برده است.
می روم اما هر جا رسیدم پری به یادگار برایت خواهم گذاشت.
می دانم این کمترین شرط جوانمردی است.
بدرود رفیق روز های بیقراری ام!
قرارمان اما در حوالی قاف،پشت آشیانه ی سیمرغ،آنجا که جز بال وپر سوخته نشانی ندارد...
امروز موضوع پروژه نهاییم مشخص شد(گرافیک در طراحی لباس)
حالا موندم تو منابعش
هرکسی که اطلاعاتی داره یا منبعی میشناسه لطفا بهم کمک کنه...
خواهش میکنم
ممنون...![]()
من برای سالها مینویسم
سالها بعد که تو عاشق میشوی
افسوس میخوری
قصه های مادر بزرگ درست بود
همیشه یکی بود یکی نبود...
بقیه عکسها در ادامه مطلب...
من در سرزمینی زندگی میکنم که در آن
دویدن سهم آنهائی است که نمیرسند
و رسیدن سهم آنهائی است که نمیدوند...